| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
95
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها |+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 12:15 |
94
بگذار كه با ياد تو آغاز كنم با لحظه اي از عشق تو پرواز كنم در خلوت روياي تو بگذار امشب بنشينم وعاشقانه آواز كنم دلتنگ نگاهت شده ام خورشيدم بگذار كه تا چشم تو پرواز كنم يك لحظه مرا بنگر ودرمانم كن تا زندگيم را زتو آغاز كنم سوداي تو فريادي از آتش دارد كاش از پس اين شعله دهان باز كنم بگذار كه با ياد تو اغاز كنم .با لحظه اي از عشق تو پرواز كنم |+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 20:24 |
93
خدا کنه چشمــای تــو تا همیشه آبی باشه همیشه این دنیای تـو قشنگ و مهتابی باشه خدا کنه بـارون بشم ، از توی چشمات ببارم غمـاتـو من پاک بکنم واسه تــو شادی بیارم تو آسمــون زنـدگـیـم ستـاره ای نمی بیـنـم از این همه باغ و بهار حتی یه گل نمی چینم خـدا کنـه بـارون بـیـاد ، ببـاره روی غصـه هام از دیـدنـت روشـن بـشـه قــاب بـهــاری نگــام |+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 17:3 |
92
با تو شروع می کنم ، با تو به راه می روم
با غزل ِ نگــاه ِ تـو ، باقــــی ِ راه می دوم
با تو شروع می کنم ، با تو به ماه می روم
با نگه ِ خیره ی تو ، مــــــن به نگاه می روم
با تو شروع می کنم ، با تو ادامه می دهم
با تو به زندگانیــم ، رنگ ِ زمــــانه می دهم
با تو شروع می کنم ، با تو جوانه می دهم
با تو به بیکسـی ِ خود من آشیانه می دهم
با تو شروع می کنم ، با تو به نـاز می رسم
با تو که در بر ِ منی ، من به نیــاز می رسم
با تو شروع می کنم ، با تو به را ز می رسم
با عطـش لبـان تو ، من به فــــراز می رسم
با تو شروع می کنم ، مست ِ شبانه می شوم
با تو و در کنار ِتو ، من چو شـراره می شوم
با تو شروع می کنم ، با تو تمــــام می شوم
با تو به انتهای خود ، وصل ِ مــــدام می شوم |+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 16:59 |
91
شبیه برگ پاییزی، پس از تو قسمت بادم خداحافظ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ، و این یعنی در اندوه تو میمیرم در این تنهایی مطلق، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد، و برف نا امیدی برسرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم ؟ چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟ خداحافظ |+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 16:10 |
90
با من بمون حرف نگفته دارم ميخوام بازم سر رو شونه ت بذارم نگات بشه مرحم زخم کهنه م تموم بشه شباي انتظارم ميخوام با تو از شب قصه پاشم ميخوام با تو صبح ترانه باشم ميخوام برات از زندگي بخونم توي هوات مثل غزل رها شم |+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 16:8 |
89
بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود ، نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود ... |+| نوشته شده توسط پارسا در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 11:54 |
88
دستهایت تکیه گاهم بود و نیست عشق تو پشت و پناهم بود و نیست حیف! آن وقتی که عاشق شد دلم چیز سبزی در نگاهم بود و نیست عشق این سرمایه بازار دل آب این روی سیاهم بود و نیست یاد آن ایام مشتاقی بخیر عاشقی تنها گناهم بود و نیست! |+| نوشته شده توسط پارسا در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 11:51 |
87
كجايي عزيزم ببيني كه تنهام |+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 22:56 |
86
فکر کرديم عاشقي هم بچگيست... حيف تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزي شبيه يک حباب... عشق شهر زيبا در سراب... فاصله با آرزو هامان چه کرد... کاش مي شد از عشق هم توبه کرد. |+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 22:32 |
85
چه درديست در ميان جمع بودن ولي درگوشه اي تنها نشستن براي ديگران چون کوه بودن ولي در چشم خود آرام شکستن براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شکستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولي در بطن خود غوغا نشستن به غربت دوستان بر خاک سپردن ولي در دل اميد به خانه بستن به من هر دم نواي دل زند بانگ چه خوش باشد از اين غمخانه رستن |+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 20:24 |
84
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه ی پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه ی پايانيم را حس نکرد...! |+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 20:13 |
83
آندم که مرا می زده در خاک نمایید زیر کفنم خمره ای از باده گزارید تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی جز ساقی و می خانه و ساغر نشناسم بر پایه ی پیمانه و شادی است اساسم گر همچو همای از عطش عشق بسوزم از آتش دوزخ نهراسم نهراسم !!! |+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 17:2 |
82
اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟ |+| نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 1:22 |
81
|+| نوشته شده توسط پارسا در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 18:33 |
80
شبهي چند شبي آفت جانم شده است اول اسم كسي ورد زبانم شده است حتم دارم كه تويي آن شبه آينه پوش عاشقي جرم قشنگيست به انكار مكوش |+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 21:24 |
79
دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم |+| نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 20:17 |
78
این پست هم از طرف فائزه اس ام اس شده.ممنون.
از پاسخ من معلمان آشفتند از حنجرشان هرچه در آمد گفتند
اما به خدا هنوز من معتقدم از جاذبه ی تو سیب ها می افتند |+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 14:24 |
77
این پست هم از طرف دوست خوبم فائزه از مشهد اس ام اس شده.ازش تشکر میکنم.
کاش هرگز در محبت شک نبود تک سوار مهربانی تک نبود کاش بر جانی که بر قاب در است واژه ی تلخ خیانت حک نبود |+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:54 |
76
این پست از طرف دوست خوبم فائزه از مشهد اس ام اس شده.ازش تشکر میکنم.امیدوارم بازم برام مطلب بفرسته. سیب سرخی را به من بخشید و رفت عاقبت بر عشق من خندید و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بی مروت گریه ام را دید و رفت! |+| نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:18 |
75
عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده با چشمان تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدن عشق یعنی سست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن با ساختن عشق یعنی زندگی را باختن |+| نوشته شده توسط پارسا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:59 |
74
خداي اطلسي ها با تو باشد ، پناه بي کسي ها با تو باشد ، تمام لحظه هاي خوب يک عشق ، به جز دلواپسي ها با تو باشد.
|+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 11:9 |
73
به غم کسی اسیرم که خودش خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد |+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 14:21 |
72
چه درديست در ميان جمع بودن ولي درگوشه اي تنها نشستن براي ديگران چون کوه بودن ولي در چشم خود آرام شکستن براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن چه دردي است در ميان جمع بودن ولي درگوشه اي تنها نشستن به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شکستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولي در بطن خود غوغا نشستن به غربت دوستان بر خاک سپردن ولي در دل اميد به خانه بستن به من هر دم نواي دل زند بانگ چه خوش باشد از اين غمخانه رستن |+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 21:21 |
71
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه ی پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد!!! |+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 0:10 |
70
تا شما خانه ی تان سمت شمال ده ماست
خانه ی دهکده مان سمت شمال است عزیز پنجره بین من و توست مرا بوسه بزن بوسه از آن طرف شیشـه حلال است عزیز !! |+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 20:38 |
69
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد.... |+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 20:10 |
68
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آورم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر |+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 20:9 |
67
چشم چشم دو ابرو٫نگاه من به هر سو٫پس چرا نيستي پيشم؟نگاه خيس تو کو...؟ گوش گوش دوتا گوش٫دو دست باز يه آغوش٫بيا بگير قلبمو٫يادم تو را فراموش...! چوب چوب يه گردن٫جايی نري تو بي من٫دق مي کنم ميميرم٫اگه دور بشي از من...! دست دست دو تا پا٫ياد تو مونده اينجا٫يادت مي ياد که گفتي:بي تو نمي رم هيچ جا...؟ من؟ من؟ يه عاشق٫همون مجنون سابق...! تو؟ تو؟ یه دل سنگ٫گذاشتی منو دل تنگ...! |+| نوشته شده توسط پارسا در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 11:39 |
66
پشت پلک لحظه های ابدی دوباره خیسه مثه اين كه بازم احساس، داره از تــو مي نويسـه |+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 13:13 |
|
درباره وبلاگ
![]() اگر سهم من از این همه ستاره فقط سو سو ی غریبی است , غمی نیست . همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است.-------------------------------------سلام مهربون.من پارسا هستم و اصفهانی ام.از این که به من سر زدی و برام نظر گذاشتی ممنونتم.اگه دوست داری به آى دیم شعر بفرست یا اس ام اس کن(49 53 965 0913)(25 46 880 0936)(البته اسمتم بنویس) تا با اسم خودت بزارم تو وبلاگ.با تاسیس وبلاگ گروهی و تبادل لینک هم موافقم.مهرت افزون،روزت خوش.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها آرشیو
بهمن 1387آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 دوستان من
ورود خانمها اکیدا ممنوعشب آفتابی بهترینم دوستت دارم باران کسی واسه خودش همدم نمیخواد؟ ترانه شبهای تنهايی با حال مهربون دوست دارم یخ در بهشت خـاطـــره قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
|||||||||
| Powered By white-boy |